تبليغاتX
دنیای زیبای من


دنیای زیبای من

به دنیای زیبای من خوش اومدین

سلام. اونقدر این ور اون ور بودم این هفته اخیر که وقت نکردم به هیشکی سر بزنم :

4شنبه رفتیم شهر مادری تا شوشو نامه گیره و بریم تهران برا مصاحبه اش. گفته ودم داره تغییر شغل میده ، برا اون.

5 شنبه که رفته بود رئیس مرخصی بوده و در نتیجه مجبوری تا شنبه موندیم . در این راستا من از فرصت استفاده کردم و کمی خرید که لازم داشتم کردم. یک عینک آفتابی خوشگل گرفتم. کمی گرون شد ولی خب قشنگه. حالا من داشتم عینک انتخاب میکردم دختر خاله شوشو اومد  تو مغازه و عینک برد. فکر کن عینکی که بود 700 تومن قیمتش بود. مردم میرن 700 تومن برا عینک هزینه می کنن. جمعه هم رفتیم باغ مامان اینها که زن عموم برا مامانم تولد سورپرایزی گرفته بود و هیشکی خبر نداشت. دختر عموم هم رژ گرفته بود برا مامانم 68 تومنی. که به مامانم نیومد و من برداشتم . دی ی ی ی .  شنبه هم نامه گرفتیم و عصری با اتوبوس رفتیم تهران. چقدر وحشتناک رانندگی می کردن این اتوبوسها . وای ی ی طوری که من چند بار از خواب پریدم چون فکر کردم راننده کنترل رو از دست داده و داریم با سرعت میریم که به یه چیزی بخوریم تا وایسیم. خلاصه صبح ساعت 6 رسیدیم تهران و بعد از صبحونه 7 رفتیم طرف جایی که قرار بود از شوشو مصاحبه بشه. اونقدرررر استرس داشت شوشو که دلم نیومد تنهاش بزارم. دام رو قبول شد ولی طیور رد شد. خیلی سوالهای تخصصی پرسیده بود و اصلا آیین نامه نپرسیده بود. خوشبختانه مهم همین قبول شدنش تو رشته دام بود. عصرش هم با اتوبوس برفتیم شهر مادری . صبح ساعت 7 رسیدیم و شوشو خوابید ولی من دلم نیومد این چند ساعته که شهر مادری هستم بخوابم . رفتم به مامانم کمک کردم کمدهاشو مرتب کرد و ظهر هم برگشتیم. شهر خودمون. دیشب اونقدر بیهوش شدم از خستگی که یام نمی یاد شوشو چیکار کرد و کی اومد و من کی رفتم تو تختم

تاريخ سه شنبه 1391/02/26سـاعت 10:49 نويسنده فرناز| |

مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در
شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و
گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می
کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد
لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا
آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت
نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی
کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد

 
 به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،
شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن
شکسپیر             
برگرفته از وبلاگ : شفاف سخن بگو

تاريخ سه شنبه 1391/02/19سـاعت 11:13 نويسنده فرناز| |




دیروز از بس سبزی پاک کرده بودم رفته بود تو ناخودآگاهم. همش تو خواب سبزی پاکیدم...دیروز تو شهر ما جمعه بازار بود. ما هم با شوشو پا شدیم رفتیم.یه عالمه سبزی محلی گرفتم. آخه از بیرون نمیشه خرید چون کسی اسم سبزی رو داد نمیزنه. منم که خجالتی ی ی ی. نمیتونم بپرسم. خلاصه رفتیم و هم اسم سبزی یاد گرفتیم و هم خرید کردیم. آقا از ساعت 11 تا 2.30 داشتم سبزی پاک میکردم و می شستم و بسته بندی می کردم. ساعت 2و نیم شوشو اومد گفت بریم پیک نیک . فوری بساط آماده کردیم و تو بارون رفتیم پیک نیک. اونقدر ر ر ر خوش گذشت که باورتون نمیشه. یک جای خیلییی عالی پیدا کردیم . زیر سایه یه درخت سنجد نشستم که یه ورکی خم بود و شاخه ها بزرگ و سبزش نمی زاشت ما خیس شیم. کنار رود خونه هم بود. هر چند وقت یه قورباغه میپرید تو آب. خلاصه عالی بود. جاتون خالی. برگشتنی هم من مشغول پروسه سبزی پاکینگ شدم و شوشو رفت مطب. شب هم تی وی دیدیم. اصلا حوصله مامی شوشو نداشتم. خوب شد نرفتیم.

پ.ن : مامان امیررضا نمی دونم چرا نمی تونم برات نظر بزارم . ولی بدون به یادت ام و همش می خونمت. امیدوارم خدا صبر دل خوشگلت رو صد چندان کنه
پ.ن2 : یه سوال. اگه یه نفر ر ر ر . مننه ها . یه نفر دیگه  6-7 ماه پیش خواب ببینه داره از در مورد رفتار مادرشوهرش انتقاد می کنه که چقدر اینها رو به دردسر انداخته و بی فکری کرده. بعد یه صدایی بهش بگه . باشه صبر کن. تا سال بعد این موقع اون دیگه پیشتون نیست ! بعد از خواب پاشه اون یه نفر . بعد شانسکی خواهرش بگه دارم میرم فال قهوه و طرف خیلی اوکی ست و می خوای برا تو هم ببینه . و اون یه نفر بگه باشه عوض منم قهوه بخور. بعد اون خانومه فالگیر تا فنجون اون یه نفر رو بر میگردونه بهش بگه این مادر شوهرش تا 7 ماه دیگه میمیره. خودش هم خیلی یهویی و بی مقدمه و سکته می کنه. 
حالا اون یه نفر چیکار کنه ؟ ذاتا بابت اینکه کم محلی می کنه به مادر شوهرش عذاب وجدان داره و نمی خواد دل اون رو بشکنه. از طرفی هم طرف کسی نیست که بشه بهش رو داد چون به حد کافی برا همه دردسر درست می کنه . خلاصه چیکار کنه اون یه نفر ؟؟؟ من نه هاا. یه نفر دیگه
تاريخ شنبه 1391/02/16سـاعت 13:48 نويسنده فرناز| |

سلام جیگرها. روزگار میگذره. چه خوب و چه بد. یه 5 شنبه پیش یه سفر به شهر مادری داشتیم که شنبه اومدیم. از 1شنبه هم سر کارم. روزهای تقریبا آرومی میگذرونم. مادرشوشو از هفته پیش اومده اینجا . آخه 5 شنبه و جمعه عروسی دعوت بودیم که من دوست نداشتم برم هیچکدوم رو و خوشبختانه برا شوشو کار پیش اومد و رفتیم سفر. از وقتی هم که اومدیم ندیدمش. میگم چقدر من اون بیچاره رو تحویل نمیگیرم ! هم دلم میسوزه و نمی خوام اینقدر دور باشم چون بالاخره مامان شوشو هست و هم اینکه طبق تجربه چند وقته و تجربه خواهر شوشو طرف جنبه دوستی رو نداره. واقعا زندگی به هم زنه اون. ولی خب دیگه . دچار تناقض شدم . 

دختر خاله شوشو که از من کوچیکتره خیلی دختر پرده دریده ای هست . از اونها که معرکه میگین و جیغ ویغ می کنن و این دختره اونقدر پا داره که حتی زن دایی های شوشو ازش حساب میبرن . در کل از اون تیپهاست که همیشه همه جا باید باشه  و در کار همه دخالت می کنه و خیلی هم خودشو خوشگل و خوش لباس می دونه و اصلااااااااا نمیزاره کسی ناراحت ببینتش. الان شوهرش انگار کلاهبرداری کرده و فرار کرده تهران . ولی ببینین چه خریدهایی می کنه و چقدر از ته دل قهقهه میزنه . همه اینها رو برا این گفتم که طرف تو فیس بوک عضوه و همش از خودش عکس میگیره و میزاره. شوشو هم عضوه ولی اصلا عکس من و خودش رو نمیزار. در کل شوشو غیرتیه و حتی تو گوشیش هم عکس منو نداره که مبادا دوستهاش ببینن. حالا این دختره برداشته عکس من و شوشو رو گذاشته تو فیس بوکش. شوشو بهش تذکر داده بدون اجازه عکس مردم رو میزاری؟ اون هم گفته شما که مردم نیستین ! شوشو هم 2 بار صراحتا تذکر داده که برش دار  لطفا. ولی اون پیامها رو پاک کرده و عکس رو گذاشته مونده. بابت این عصبانی ام. چقدر گستاخه. حالا اینو موفقیت برا خودش میدونه. چقدر رفتاره چیپی .  اونقدر دلم میخواست هک بلد بودم حک می کردم آی دی شو . دی ی ی فرناز خبیث میشود. نمیدونم والا . البته به مادرشوهر هم اعتراضش رو کردم و گفتم چقدر آدم بی ادب و گستاخی هست. رفتار و آداب معاشرت بلد نیست. به اون نمیرسه عکس ما رو بزاره تو فیس . اگه شوشو می خواست خودش میزاشت. پدرشوهر هم گفت آره در کل اینکه هر روز ژست های مختلف میگیره و میزاره تو فیس درست نیست و منم گفتم شاید می خواد خودشو تبلیغ کنه !!!! دی ی ی ی . چشمای مامانشوشو از خشم قرمز شده بود و داشت لبهاشو می خورد . آخه این دخره که البته 2 تا بچه داره همیشه به اینکه فلانی فلان چیز و گفت و من فلان جواب گستاخانه رو بهش دادم خیلی قراهه و همش پز حاضرجوابی شو میده. نمیدونم. خدا به خیر کنه عاقبتمون رو.

تاريخ سه شنبه 1391/02/12سـاعت 12:54 نويسنده فرناز| |

یه جای بدی گیر کردم. هم دلم می خواد به معجزه خدا اعتقاد داشته باشم. و زندگی رو بر اساس مثبت بینی و مثبت اندیشی بگذرونم. شاد باشم و در آرامش. دوست دارم نه با نون کسی بازی کنم و نه کسی باهام کار داشته باشه و بتونم به اونچه حقم هست برسم. دوست دارم این معدود لحظه های نا امیدی دیگه تو زندگیم نباشه. دوست دارم این احساس بد مور مور تو کف سرم و موهام از بین بره. دوست دارم دیگه دلم نگیره . وقتی از دلم پرسیدم خب برا چی گرفتی  اون سرشو پایین نندازه و چشمام پر نشه و مغزم هزار دلیل برا توجیه کار دلم نیاره. خیلی خسته تر از اونی هستم که فکر می کنم. خیلیی ی ی ی  خسته .

دوست دارم دوباره با عشق نماز بخونم. خدا جون کجایی ببینی این همه ناله و آه از همون گلویی بلند میشه که خودت گفتی از رگش بهم نزدیکتری

تاريخ دوشنبه 1391/02/04سـاعت 10:19 نويسنده فرناز|

miss-A